|
هوگر
|
||
|
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم |
از خیالهای با تو بودن
چراغانی شده
من در پس پرده های این شهر
به هر جه می نهم پا
به هر جا که می نگرم
تو در فراسویم متجلی می شوی
و می دهی پندم
که نظاره گر اعمالمی
الهی کرمت را از ما مگیر
|
|
