|
هوگر
|
||
|
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم |
تو به من خندیدی
ونمی دانستی من
به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان در پی من دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از د ست تو افتاد به خاک
وتو رفتی من هنوز
سالهاست خش خش گام تو
می دهد آزارم ومن غرق این پندارم
که چرا
باغچه کوچک ما سیب نداشت
|
|