تبليغاتX
هوگر
 
هوگر
 
 
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم
 

 

 در این روزها چقدر دلم بهانه های عاشقانه می گیرد میل وصال حرمت سالهاست وجودم را در بر گرفته... چقدر دلم می خواهد از نزدیک عهدهایم را دوباره بگویم و افطارم را با اذان مناره هایت آغاز کنم... خیلی وقته دنبال هلال عشق توام اما دریغ از رویتی...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 11:12  توسط محمد علی   | 

گفتم دل میخری

گفت چند

گفتم دل مال تو فقط بخند

خنده ای کردو دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 13:13  توسط محمد علی   | 
 
  بالا