|
هوگر
|
||
|
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم |
جاری شدم در تو،زنده شدم با نفسهایت،لبریز از شکوفه شوق با نگاه هایت،سرشار از لذت با خنده هایت...
آغوشت را به سوی من وا گشا...ای مهربان من، ای هم نفس و ای دیده به دیدار تو مشتاق...
آغوشت را به سوی من وا گشا...تا ترنم جاری شدن سیل دوست داشتنت در وجودم ، وجود تو را نیز در بر گیرد، تا نفس هایم هم رنگ برق چشمانت گردد و ببارد بر لحظه های کویری، تنهایی و انتظارم...
تو را می خوانم، آنقدر تو را می خوانم که جز تو و برای تو و در پناه تو کلمه هایم عقیم شوند...
مهربان من، دوست داشتن تو ،یک احساس نیست که لحظه ای بیاید و دگر بار برود...دوست داشتن تو شناخت است، شناختی از عمق قلب، عشقو آگاهی...پس با تمام وجودم دوستت دارم و همه لحظه هایم تقدیم تو باد...
|
|