تبليغاتX
هوگر
 
هوگر
 
 
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم
 
                           لحظه هایم تقدیم تو باد

جاری شدم در تو،زنده شدم با نفسهایت،لبریز از شکوفه شوق با نگاه هایت،سرشار از لذت با خنده هایت...

آغوشت را به سوی من وا گشا...ای مهربان من، ای هم نفس و ای دیده به دیدار تو مشتاق...

آغوشت را به سوی من وا گشا...تا ترنم جاری شدن سیل دوست داشتنت در وجودم ، وجود تو را نیز در بر گیرد، تا نفس هایم هم رنگ برق چشمانت گردد و ببارد بر لحظه های کویری، تنهایی و انتظارم...

تو را می خوانم، آنقدر تو را می خوانم که جز تو و برای تو و در پناه تو کلمه هایم عقیم شوند...

مهربان من، دوست داشتن تو ،یک احساس نیست که لحظه ای بیاید و دگر بار برود...دوست داشتن تو شناخت است، شناختی از عمق قلب، عشقو آگاهی...پس با تمام وجودم دوستت دارم و همه لحظه هایم تقدیم تو باد...

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:6  توسط محمد علی   | 
 
  بالا