تبليغاتX
هوگر
 
هوگر
 
 
من هیچگاه تاریکی را باور نکردم چرا که در فرا سوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم
 

 

    تفنگت را زمین بگذار

     فریدون مشیری)

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 11:13  توسط محمد علی   | 

سازگاري ايراني- مهندس مهدي بازرگان

  

چكيده سخنراني مرحوم مهندس مهدي بازرگان  سال 1346 تحت عنوان سازگاري ايراني

 

خيلي از درس خوانده ها تقصر نابسامانيها و عقب افتادگيها را بگردن امثال اسكندر، حمله اعراب، چنيگيز،تيمور و بالاخره سياست خارجي و استعمار قرن اخير كه تماما از خارج وارد شده است، مي اندازند. در قديم نيز پاي قسمت و تقدير يا فلك غدار را پيش مي كشيدند. در حالي كه حوادث و عوامل خارجي،چه آسماني و چه انساني، اولا براي همه ملت هاي دنيا بوده و هست و ثانيا با قبول اينكه موثر است تازه يكطرف قضيه را تشكيل مي دهد. طرف ديگر قضيه كه از تقابل و تركيب يا عكس العمل آن با طرف اول، سرنوشت شخص يا ملت را تعيين مي نمايد، خود مردم اند.

هر كس تحت تاصير رفيق خود واقع ميشود و دير يا زود و كم يا زياد، خلق و خوي او را مي گيرد. در اينجا منظور ما از رفيق به معناي اعم كلمه است. خواه پدر و مادر باشد خواه معلم، محيط، واعظ، دوست، همكار، كتاب و حتي مقررات و آداب كه مصاحبت معنوي با انسان دارند. در حقيقت حضور و نفوذ اين همنشين است كه بتدريج نظر و روش ما را عوض ميكند.اما آن مصاحب و همنشيني كه با هر شخص، بيش از هر كس و هر چيز ديگر همراه و همدم است، معاش يا شغل او مي باشد. ما با مشغله اي كه تامين زندگيمان را مي كند از هر رفيق هم صحبت تر بوده، از هر مسئله و مطالبه اي بيشتر روي آن فكر و عمل ميكنيم و از هر استاد يا رهبر و مرادي  بيشتر در صدد هستيم جلب رضا و اجراي فرمانش را بكنيم. قسمت اعظم ساعات شبانه روز و حتي استراحت و خواب ما، با فكر و ذكر مشغله معاش يعني طريق و تدبير نان در آوردن و تامين كردن نيازمنديهاي ديگرمان و يا هوسهايمان مي گذرد.

عمر گرانمايه در اين صرف شد

                                                      تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا

براي چنين يار دسته اول و سوگلي حاضريم خود را بهر صورت و سيرت كه دلخواه اوست در آوريم و هر نقشي بزنيم تا حداكثر درآمد(يا در غالب موارد يك قوت لايموت)را بدست آوريم و گليم زندگي خود را از آب بيرون بكشيم.

هر قدر هم كه اهل ذوق يا معني باشيم،بالاخره مسئله زندگي و ماديات طوق اسارتي است كه بگردن همه افتاده و رهايي از آن ممكن نيست. حداكثر ادعائي كه يك شخص با هدف و اراده مي تواند بكند اين است كه جمع بين آن دو را تامين نمايد. يعني در هر حال، فراغ و فراز از معاش بطور كلي و عمومي امكان پذير نيست.

اتفاقا توجه و تمركز ساير برنامه هاي زندگي مانند تعليم، تربيت،تمدن،حكومت، ديانت(در مفهوم دنيايي آن) سر از معاش در مي آورد.

آندره زيگفريد در باب انگليسيها چنين مي نويسد « در نظر ايشان  تنها راه حلهائي كه مي توان به آنها رسيد، جنبه موقتي دارد و بايد پيوسته در آنها دستكاري شود. هنگامي كه مسافرت با كشتي هاي بادي صورت مي گرفت، وضع كشتي و جهت آن و شكل بستن بادبانها را، با جهت بادها و جريانهايي كه دائما در تغيير بود منظم مي كردند و اين كار پيوسته ادامه داشت، يعني هميشه با وضع موجود، منطبق و سازگار مي كردند، فرد انگليسي در زندگي، و بالخاصه در زندگي سياسي همچون دريانوردي عمل مي كند: در محيط ناپايدار رشد مي كند. و اين ناپايداري را همچون واقعيتي مي پذيرد كه تغيير آن ممكن نيست و اعتراض كردن به آن كار بي حاصلي است. در اين طرز تصور انگليسي تنها نيست، چينيان از مدتها پيش چنين درسي را آموخته بودند،و ايتاليائيها نيز چنين اند»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 11:40  توسط محمد علی   | 

                  خطوط راهنمای زندگی

- دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي‌كنم.

- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود .

- اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد،به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

- هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كسي امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذارند نگذران.

- شايد خدا خواسته‌ است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گذار باشي.

- به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

- هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

- زياده از حد خود را تحت فشار قرار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

- بزرگترين دلتنگي آن است كه در كنار كسي باشي و بداني هيچگاه به او نمي‌رسي
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 8:54  توسط محمد علی   | 

چرا شعرم را نخواندی

عاشقانه ترین شعرهایم را برایت سرودم و

گرمترین آغوش پر مهر کلماتم را به رویت گشودم

وزمانی که خواستم از تو بگویم

فرهنگ لغات را در فکرم ورق زدم و

 

زیباترین واژه های اصالت در برابرم رژه رفتند و من

کوه را ،صداقت را ،خورشید را و طوفان را

برای تعبیرت بر گزیدم

 

تو هرگز شعرم را نخواندی

و در آغوش کلماتم نگنجیدی

و مرا نفهمیدی

بین ما دیواری است به صلابت یک ایمان

 

تو درختی از صداقت بودی

 

اما دریغ و صد افسوس

که تو راز گل پیچک را نمی دانستی و

نیازش را به تکامل در آغوش گرم و مطمئن و شعر هایم را نخواندی و مرا نفهمیدی.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 10:13  توسط محمد علی   | 

تو به من خندیدی

ونمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان در پی من دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از د ست تو  افتاد به خاک

وتو رفتی من هنوز

سالهاست خش خش گام تو

 می دهد آزارم ومن غرق این پندارم

که چرا

باغچه کوچک ما سیب نداشت 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 12:36  توسط محمد علی   | 
                           لحظه هایم تقدیم تو باد

جاری شدم در تو،زنده شدم با نفسهایت،لبریز از شکوفه شوق با نگاه هایت،سرشار از لذت با خنده هایت...

آغوشت را به سوی من وا گشا...ای مهربان من، ای هم نفس و ای دیده به دیدار تو مشتاق...

آغوشت را به سوی من وا گشا...تا ترنم جاری شدن سیل دوست داشتنت در وجودم ، وجود تو را نیز در بر گیرد، تا نفس هایم هم رنگ برق چشمانت گردد و ببارد بر لحظه های کویری، تنهایی و انتظارم...

تو را می خوانم، آنقدر تو را می خوانم که جز تو و برای تو و در پناه تو کلمه هایم عقیم شوند...

مهربان من، دوست داشتن تو ،یک احساس نیست که لحظه ای بیاید و دگر بار برود...دوست داشتن تو شناخت است، شناختی از عمق قلب، عشقو آگاهی...پس با تمام وجودم دوستت دارم و همه لحظه هایم تقدیم تو باد...

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:6  توسط محمد علی   | 

خنده ات را از من مگیر

شاد زیستن من به شاد بودن تو وابسته است

وقتی می خندی

لبریزم از احساس خوش بالندگی

لبریزم از شکوفه شوق و غنچه طراوت

وقتی می خندی

غم هایم شتاب فنا شدن می گیرند

و تلاش هایم امید آینده

تو از کدامین چشمه عشق

می معصومیت نوشیده ای

که من هر ان مدهوش نگرستن به توام

تو پیام آور شاد بودنی به سرزمین واژه های سوخته

خنده ات را از من مگیر

                                تا با تو به کمای ابدی روم  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 10:45  توسط محمد علی   | 

گفتم دل میخری

گفت چند

گفتم دل مال تو فقط بخند

خنده ای کردو دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 13:13  توسط محمد علی   | 

سرود بين الملل

برخيزيد، دوزخيان زمين !
برخيزيد، زنجيريان گرسنگي !
عقل از دهانه آتشفشان خويش تندروار می‌غرد
اينک! فوران نهائی ست اين .
بساط گذشته بروبيم .
به‌پا خيزيد! خيل بردگان، به‌پا خيزيد !
جهان از بنياد ديگرگون می ‌شود
هيچيم کنون، «همه » گرديم !
نبرد نهائيست اين .
به‌هم گرد آييم
و فردا «بين‌الملل»
طريق بشری خواهد شد .
رهاننده برتری در کار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب .
خود به رهايی خويش برخيزيم،‌ای توليدگران!
رستگاری مشترک را برپا داريم !
تا راهزن آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهايی يابد،
خود به کوره خويش بردميم
و آهن را گرماگرم بکوبيم!
نبرد نهائيست اين .
به‌هم گرد آييم
و فردا «بين‌الملل»
طريق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران!
فرقه عظيم زحمتکشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسکن بيمصرفان جای ديگريست .
تا کی از شيره جان ما بنوشند؟
اما امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب جاودانه خواهد درخشيد .
نبرد نهائيست اين .
به‌هم گرد آييم
و فردا «بين‌الملل»
طريق بشری خواهد شد .
اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو

 |+| نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 9:20  توسط محمد علی   | 

تو به من خندیدی

ونمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان در پی من دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از د ست تو  افتاد به خاک

وتو رفتی من هنوز

سالهاست خش خش گام تو

 می دهد آزارم ومن غرق این پندارم

که چرا

باغچه کوچک ما سیب نداشت   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 8:34  توسط محمد علی   | 

خنده ات را از من مگیر

شاد زیستن من به شاد زیستن تو وابسته است

وقتی می خندی

لبریزم از احساس خوش بالندگی

لبریزم از شکوفه شوق و غنچه طراوت

وقتی می خندی

غم هایم شتاب فنا شدن می گیرند

و تلاش هایم امید آینده

تو از کدامین چشمه عشق

می معصومیت نوشیده ای

که من هر ان مدهوش نگرستن به توام

تو پیام آور شاد بودنی به سرزمین وازه های سوخته

خنده ات را از من مگیر

                                تا با تو به کمای ابدی روم                                                                                                              

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 9:32  توسط محمد علی   | 

       

  

 

وز روشن پی چراغی برای یافتن راه می گردند آدمهایی که چراغهای خوشان خاموش و به سراغ چراغ دیگران رفته اند اما تامل نکرده اند که نورچراغ دگران فقط به کار خودشان آید.

و این منم مردی تنها در آستانه آینده ای مبهم با دستهای خالی و با قلبی آکنده از اندوه تو را می خوانم اگر به سراغ من آمدی برایم ای مهربان چراغی بیار تا در زیر تشعشع نورش ودر این تاریکستان جهل و تعصب و خرافه برق چشمانت را ببینم وگرمی نگاهت را بچشم.بی تو تمام این آدمها را غریبه می پندارم انگار این خیابانهایی که هر روز ازشان می گذرم  را تا بحال ندیده ام.

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد خندانید اینجا یک نفر دارد به جرم دوست داشتن محاکمه می شود و هیچ وکیلی حاضر به دفاع از او نسیت قلبش را دزدیده اند از حرفهای قشنگ تهی اش نموده واز کلمه های بد قواره وخشن لبریزش کرده اند .رهگذر هم شاخه نوری که به دست داشت در ظلمت من وتو گم گشت .ومن اکنون به قایق سهراب  می اندیشم و به جزیره ای که چند صباحی دور از هیاهو بدان سفد نمایم ودر ان خودم را باز شناسم و تو را نیز .

پارو زنان چشم به راه روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ...ما سبز خوایم شد این نوید را هر سال بهار بعد از چیرگی اش بر زمستان به ما می د هد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 18:42  توسط محمد علی   | 

الهام شعرهايم را

از نگاههاي مايوس و خسته

از موهاي درهم

و سيماي مضطربتان مي گيرم

براي خودم سعادت را خواستن

در پي دردهاي خود بودن

ديدن ونگفتن

فهميدن وسكوت را

در فرهنگ لغاتم تعريف نكرده ام

اما و هزار اما

كه حتي صدايمان را نيز

از ما گرفته اند

در ميان انبوه بغضهاي فرو خورده

دريغ از صدايي

دريغ از گوش شنوايي

و دريغ از جوابي

به ملت هميشه مظلومم   

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 18:35  توسط محمد علی   | 

تو به من خندیدی

ونمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان در پی من دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از د ست تو  افتاد به خاک

وتو رفتی من هنوز

سالهاست خش خش گام تو

 می دهد آزارم ومن غرق این پندارم

که چرا

باغچه کوچک ما سیب نداشت    

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/04ساعت 17:5  توسط محمد علی   | 
     

                              همراه                                                                                                    همراه خوبم انچه بیش ار هر چیز آزارم می دهد معیارهای رابطه است که در سرزمین قد کوتاهان همیشه بر مدار صفر می گردند و ما را تحمل نمی نمایند و هر چه نا صواب است را روا می دارند

شهری که پشت دریاهاست ظرفیت پذیرشش تمام شده هستی آدمها آیه های تاریکی است که آویزه خانه هاشان کرده اند قایق سهراب را هم باد با خود برده است سیل ادم هایی که در آب برای نجات دست و پای دائم می زنند هر روز رو به فزونی است

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 18:49  توسط محمد علی   | 

     تـاريخ ما سنگي است

  

   از اين رو روياهامان آبستن فاجعه است

 

     من زمان و مردماني تازه مي‌خواهم

 

     زمـانـي كـه شـاعـــر و

   

  

                مردماني كه شعر باشند

                                                               

         

                                                                                                        <کژال احمد>

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/01ساعت 12:41  توسط محمد علی   | 

وقتی نگاهم

در اقیانوس نگاهت

آرام می گیرد

کشتی وجودم را

هراسی ز بی ناخدایی نیست

آنجا که نگاهت

مرا می کشاند

لنگرگاه آرزوهایم است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 15:3  توسط محمد علی   | 

الهی

باران رحمتت را

بر کشتزار ما بباران

تا هستی مان از

وجودت لبریزگردد

وما را آن ده

که آن به

والطافت را از ما مگیر

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 14:35  توسط محمد علی   | 
 
  بالا